گرچه دير اما من هم روز مادر را گرامي ميدارم
اما خسته تر از آنم كه بيش از اين چيزي بنويسم
تنها اين متن و ديگر هيچ
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
پراكنده تر از آنم كه گواه خود باشم
قسمتي يا اندكي از خويش
حيرتي صامتم در افكار و افعال
بهتي راكتم از گذشته تا حال
آشفته تر از آنم كه تراكم خويش را در من بودن تجربه كنم
سراسيمه تر از آنم كه خود باشم
يا حتي تصويري از خويش
اسير فضيلتهاي نا آزمودهام
بند شوكتهاي دروغين
هر لحظه بيشتر از پيش
+ نوشته شده در شنبه
1385/04/31ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|
آسمان آبي تر از آبي شده ست
فصل ، فصل كوچ مرغابي شده ست
دختر همسايه بر پا بند نيست
سينهاش لبريز بيتابي شده ست
كلمهاي از عشق من خوانده ست دوش
گونهاش ديدم كه سرخابي شده ست
بيش از اين روياي شبها بود ، حال
وقت شب خيزي و بي خوابي شده ست
اينك اين درياي آرام دو دل
موج خيز و شر و گردابي شده ست
تشنه بودم تشنهي لبخند او
روزه رفت و وقت سيرابي شده ست
نقش روي توست در شعرم ببين
سينهام از عشق مينابي شده ست
مثل مرغابي بيا با من بكوچ
آسمان عشقِ ما آبي شده ست
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/04/19ساعت 4:22 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|
چند روزي نبودم چيزي بنويسم
و حالا پنجشنبه ، دوست دارم نيايش كنم
با او كه سينهاش همراز تمام موجوداته
….
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يارب آرزوهاي بينهايت دارم
از روزگار فراوان شكايت دارم
اي بهترين ، پناه من باش
پروردگارا ياد تو در من رو به فراموشيست
حقيقت رو به خاموشيست
خالق من
زنگار روحم را جلا
جنون بيايمانيم را شفا
و سينهي سنگينم را صفا ده
خدايا از انبوه گناهان خويش ميترسم
توبهام را اميد باش
در بند آنچه منام گرفتارم
روزم را خورشيد باش
ايزدا
اي مهربان ترين مهربانان
آمين يا ربالعالمين
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/04/15ساعت 4:44 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|
امشب ميخواهم دو داستان مينيماليستي و يك شعر
سپيد بگذارم اميد كه طولاني نشود
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
سيب كال
پيرمرد كمرش را به سختي راست كرد ، مشتش را
پيش چشمانش به تلخي فشرد ، به تنها درخت باغچه
نگريست و آه كشيد
كودك در حالي كه تيركمانش را در پشت مخفي كرده
بود به لكنت گفت: ك .. كار .. گنـ .. گنجشـ .. گنجشكاست
و با پا به سيبِ كال نيم خوردهاي لگد زد
زير درخت پر بود از سيب كال
………………………………………………………
..
لبخند
چشمانش را بست تا آخرين تصويري كه ميديد در
ذهنش ماندگار شود ، در اين ده سال هيچگاه او را
به اين زيبايي نديده بود ؛ چه اهميت داشت شليك
چهار گلوله و فوران خون سرخ .
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
گاهي وقتها از زبان سادهي شعر بيش از همه
چيز لذت ميبرم ، و اما
……
سيبي براي تو
سيبي براي من
نه
تنها سيبي براي تو
آنگاه مينشينيم سيب را قسمت ميكنيم
نيمهاي از آن تو
نيمهاي دگر هم از آن تو خواهد بود
هرچه دارم از آن تو
تو از آن من
اينگونه سيب را قسمت ميكنيم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/03/31ساعت 3:46 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|
تمام بودن مرا
تمامي بايد تو فرا گرفتهاست
بايد تو ، به تمامي
در بودن من ماوا گرفتهاست
اي تمام تماميها
اي نهايت بيانتها
اي زير و بم دنيا
اي فقط تو
– تنها
.........................................................
انديشيدن را بدان خاطر دوست ميدارم
كه ذهنم از تصوير تو رنگ ميگيرد
و نام تو بر زبانم مينشيند
انديشيدن را بدان خاطر دوست ميدارم
كه با تو پيوند ميخورم
كه در تو آغشته مي شوم
كه از تو سرشته مي شوم
انديشيدن را بدان خاطر دوست ميدارم
كه از سرگشتگي در انبوه ابزار و انسان و اجبار
به كُنج سادگيِ روياي تو پناه ميبرم
انديشيدن را بدان خاطر دوست ميدارم
...............................................
تقديم به عزيزترين عزيز من
كه شيوهي چشمانش را در خوانش اين سطرها دوست ميدارم
+ نوشته شده در جمعه
1385/03/26ساعت 5:18 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|
امشب شب مانیست
وبلاگای همه دوستا رو سر زدم
به قسمت نظرات که می رسم نظرو می نویسم
برای ارسال ارور می ده بگذریم
این شعر تقدیم به شما:
دل ميدهم به دستت
با يك نگاه ساده
با خندهاي ملايم
از يك اميد تازه
ديوانه ميشوم من
با يك سلام آرام
با چشمهاي پايين
از لرزش در اندام
با پرسش نجيبم
از نام كوچك تو
يك دستهء كبوتر
از بام ميكشد پر
گويي كه از سئوالم
شور و تب عجيبي
افتاده است در شهر
اي نام كوچك تو
پايان يك شب سخت
در پيش هم من و تو
آسودهايم و خوشبخت
31/6/1381
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/03/17ساعت 5:29 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|
يك سبد انجير (3)
يك سبد انجير تحفهايست كه از باغ نوشتههاي دوستان برميگيرم
اين بار ميخواهم يكي از كارهاي خانم سايه را به نقد بكشم
سايه زياد مينويسد اما چند كاري از او در مورد سايهي روي ديوار
خواندهام كه از ديگر نوشتههايش دلنشينتر و زيباتر است
این را بخوانید
روز پررنگترين سايهها را دارد اما شب ـ تنها شبهاي مهتابيست كه
ميتوان ساین را بخوانیايههاي كمرنگي را ديد ، شايد نويسنده به اين علت سايهي شبانه
را برگزيدهاست تا ساده تر ، رهاتر از چشماني كه مدام او را ميپايد تنها
خود باشد و رؤياهايش آن هم در شب مهتاب شبي كه جادوي بسيار در خود
دارد و البته شعر و رؤيا
……
(دو شب بود كه سايه روي ديوار چرت مي زد) چرا روي ديوار؟ ميتوانست
كوچه باشد يا پشت بام
…. ديوار اولين جاييست كه ميتواند انديشه را از
چهار چوب خانه جدا كند و بي ايجاد مشكلي او را به كوچه بپيوندد روي
ديوار ميتوان كوچه را كه معناي انتظارست بدست آورد و گوشه ي چشمي
نيز به خانه داشت چنان كه مينويسد (چند بارفاصله بين درو پنجره را ديد)
و در پناه خانه آرام تر انتظاركشيد (آسمان بد جور او را مي پاييد) و باز شرم
از چشماني كه براي رهايي از بار نگاهشان به شب به سايه بودن پناه آورده
است اما ديوار پناه خوبي ست و انتظاري كه انگار پايان ندارد ، مسافري كه
مشخص نيست چه وقت ميآيد و درد دلهايي كه بايد جاي خالي مسافر را پركند
(مجبور بود به تمام درد دلهايش گوش كند)
بوي نان داغ معمولا معناي زندگي ميدهد ، لذت از حيات ؛ اگر اين كلمه را به
بند بعدي پيوند دهيم (انگار ديشب به غير از او هم كسي روي ديوار پا گذاشته بود)
به اين معني ميرسيم كه او به آنچه ميخواسته رسيدهاست گرچه در خواب
و بصورت رؤيايي كه اينك از خاطرش رفته طي شده باشد اما جاي پايش
هنوز در زندگي او هست (جاي پاهايش داغ و روشن مي درخشيد) اما
….
(روي كاغذهاي شيشه اي نوشت منتظر بودم نيامدي) اين را من درست نفهميدم
منظور كاغذهاي شفاف است ، يا شفافيت هوا ، يا
….
تمثيل بالا چنان براي نويسنده عميق است كه اين بار ديوار هم شيشهاي ميشود
(هوس كرد يك بار ديگرآفتاب را روي ديوارهاي شيشه اي ببيند) ديواري كه
آنگونه تكيه گاه بود اينك شكننده شده است شكننده اما منعكس كنندهي تصويري
كه نويسنده دوست ميدارد!
براي نويسنده سايههايي بيلك آرزومنديم
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/03/17ساعت 4:28 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|
هرگاه مناجات نامه خواجه عبداالله انصاري را ميخوانم
براستي از خود شرمنده ميشوم - كه چه دوريم از حقيقت خويش
هميشه دوست داشتهام چون خواجه نيايش كنم با او كه واقعيت تمام حقيقتهاست
اما ما كجا و عرفايي چون خواجه
باري اين چند خط كه سخت اثر پذير از مناجات خواجه است تحفه امشب من
باشد قبول درگاه توبه پذير يزدان پاك انشاالله
.......................................................
خدايا زيبايم كن چنان كه تو ميخواهي
نه چنان كه من دوست ميدارم
خدايا در آنچه من سيرت خود كردهام گرفتارم
و از آنچه در آينه ميبينم شرمسارم
پروردگارا نور روز را رهنماي من كن
تا در شب خويش گم نشوم
سر به راهم كن تا بيراهه نروم
خالقا دوبارهام از نو بساز
اين بار از خلق نيكويم بپرداز
عصيان را از من دور انداز
تا شايستهي سجده بر درگاهت گردم
اي به بلندي بلند
اي به عظمت بيمانند
آمين يا رب العالمين
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/03/14ساعت 3:43 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|
سلام
از بابت مطلب تكراري رقص آتش شرمنده
نميدونم چرا يادم رفته بود يه بار از اين مطلب
استفاده كردم نميدونم شايد بخاطر گرفتاري زياد
باشه كلي مطلب دارم و وقت نوشتن نه
اينم چند سطر تقديم به دوستان
فرو در لحظههاي بيشناخت
دست و پا ميزنيم بيفريادي
و فروتر ميرويم بيامدادي
ـ در سردر گميها
نفس به دشوارترين گونه راهيمي جويد تا تداوم ما
ميگذرد ساعتها نه سالها همچنان
و ما سنگينتر ، سنگينتر ميشويم
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/03/11ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|
اگر پرنده از پرواز بترسد
تفصير ما از او چگونه خواهد بود
اگر غنچه از گل شدن
…
اگر قايق از موج
…..
و …….
اگر انسان از عشق
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/03/08ساعت 5:6 قبل از ظهر  توسط علیرضا
|